بایگانی آذر, ۱۳۹۰

تماسی ابدی


تکیه بر نگاه برهنه ی که می کنی این چنین تر و دور از ابهام هستی ات پر ز نشاط خواب شب های بلند و رویای بوسه ای با ته طعمی از بهار نارنج و عطر های یاس محال است بوسیدن آب لب ها در واپسین نفس ها در انتهای کوچه پر تپش تماسی ابدی […]

تاخیر مرگ


سردی دستانم به تمام عالم نیز منتقل شده است سرمایی که از انتهای چشمان همیشه خیس آسمان به من به ارث رسیده است دریایی که تمام خون بود و اشک و غرق شدنی بی فرجام در انتظار طوفان در دل کویر موج می زند اندیشه هایی بس مریض که در نهایت تنها به مرگ می […]

آینه


نگاه خیره ی شاد و پر نشاطت را پس از مرگم در هر ثانیه تنفست می توانم به وضوح احساس کنم نگاهی بلند و گوش خراش مرا جمعی از سوالات مبهم و گونگ چون خودم، فرا گرفته است به کجا بنگرم تا تصویری از تو در آن نباشد ای آینه روز های ناکامی من از […]

مرگ در یک قدمی


خرافه ای ست که بی انتها در تمام گوشه های زندگی می دود جست می زند و آواز می خواند خبر مرگی ست که به وضوح حضور نزدیکش را در هر نفس اعلام می کند می دانم که پشت در است ولی افسوس که خواب مجال گشودن نمی دهد م.فردا ۱۳۹۰/۰۹/۰۲

این روز ها


مرا این روز ها اندیشه هاست از با تو بودن از کنارت بنشستن کنارت بر لبخندی خیره شدن ماندن زیستن تا هر آنجا که می توان زمان اندکی بود بس شاد در کنارت که چه گذشت چون یک دنیا نخواهی دانست از آنچه بگذشته از آن تماس از جنسی دگر از نگاهی نو به انسان […]

توهم


تو از عشق می خوانی، من از دردش تو از یاری، من از دوری تو خود را در خواب می بینی سوار و سر مست از پیروزی ولیکن من تو را در وادی پر از خاشاک پر از ابهام وهم آمیز در آغوش غروری تلخ در درازای افتادن نهانت تلخ گشته زبانت بستری نومید نگاهت […]

ضرب


مرگ که بر طبل پوچ زندگی ام چنین ضرب گرفته است خبر از مفهوم سیاهی پیش چشمان همیشه بسته ام ندارد بگذارید زمانی را با این طبل خوش باشد عیش ما جای دگری ست م.فردا ۱۳۹۰/۰۸/۱۵

روز های مرگ


سیاه می کنم، زیاد، چون خود بد خط، بیش از پیش و بی مفهوم تا کسی از سر درگمی های روز های پیش از مرگم چیزی نداند سفر آغاز شده، مدتی ست بار بسته ام لب در منتظر من هستند، می آیم فقط دو کلام دیگر … م.فردا ۱۳۹۰/۰۸/۱۵

آنچه شد


دندانه ای ست که چو نیش به پیش می رود در تنم اندیشه ای ست که چو درد می کشد خویش بر سرم سفری بود به ابعاد وجود بشری، ناچیز تا کجا ها که رسد درد، به دامان شما چنگ زند … م.فردا ۱۳۹۰/۰۸/۱۵

آنچه بود


دندانه ای ست که چو نیش به پیش می رود در تنم اندیشه ای ست که چو درد می کشد خویش بر سرم سفری بود به ابعاد وجود بشری، ناچیز تا کجا ها که رسد درد، به دامان شما چنگ زند می بی اثری بود، به بالین و به کام که نکوهش نشود، بی اثر […]

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!