تاخیر مرگ

سردی دستانم
به تمام عالم نیز منتقل شده است
سرمایی
که از انتهای چشمان همیشه خیس آسمان
به من به ارث رسیده است
دریایی که تمام خون بود و اشک
و غرق شدنی بی فرجام
در انتظار طوفان در دل کویر
موج می زند
اندیشه هایی بس مریض
که در نهایت
تنها به مرگ می رسند همه
ختم این جمله
آغاز درد دگری ست
پس در سکوت مسومی
در میان کلامت لانه می کنم
شاید مرگ به تاخیر افتد

م.فردا
۱۳۹۰/۰۹/۰۲

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: