توهم

تو از عشق می خوانی، من از دردش
تو از یاری، من از دوری
تو خود را در خواب می بینی
سوار و سر مست از پیروزی
ولیکن من
تو را در وادی پر از خاشاک
پر از ابهام وهم آمیز
در آغوش غروری تلخ
در درازای افتادن
نهانت تلخ گشته
زبانت بستری نومید
نگاهت اندوهی بیمار است
مخوان از عشق
مخوان از یاری و آشنایی
با پا خیز از خواب بی حاصل

م.فردا
۱۳۹۰/۰۸/۲۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: