نمی شوم

خسته ام از تمام آنچه کرده اید و دیده ام
از تمام آنچه تا کنون شنیده ام
به دشت، مست پیر و بی رمق روان مشو
مست ز هشیاران این دیار سر تر است
راه به دیار هیچ کس نمی برم
راه به فضای باز زیر چتر او نمی برم
اشک اگر روزی زمانه ی من است
باش که این اشک، از آه تو سرد تر است
جان به جان، کو به کو روان نمی شوم
دگر پی ناز و اشوه ای رها نمی شوم
مرگ در این بیان و دیده ی پر ز دود من
وسعطی از جهان زیر عالم است
حال به انتظاری نو نشسته ام
به اندیشه ی سکون این جهان نشسته ام

م.فردا
۱۳۹۰/۰۶/۱۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: