غریب مى روم

ضربات اخر است
سخت مى کوبد
اندیشه ى مرگ
زنده در رگان من جاریست
لحظه اى از تپش مى ایستد
چه کسى در پى نبود من
اندیشه ى سرد مرا یاد خواهد کرد
هیچ کس
که به راستى هیچ کس
تنها من هستم و من و این ضربات قوى
غروب نزدیک است
غروب تنهایى دیگر
به انانى که دوستشان داشته ام
بوسه اى از سوى من دهید
بر پیشانى هایشان
و گل رزى
بر لبانشان
مرگ در یک قدمى ست
اماده ام براى آخرین ضرب و سفر
بزن و برو پى دردى نو

م.فردا
١٣٩٠/٠۶/١۴

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: