سرد

حساسیت پیدا می کنم
به تمامی آن چیز هایی که دست می زنند
دگر نگاه به چیزی نمی توانم بکنم
آنگاه که به چیزی می نگرند
دگر جلوی آینه نخواهم رفت
زیاد به من زل زده اند
خیره دیدن هایشان
روزی، عصری، شبی
زمانی تمام خواهد شد
و من می مانم
و چشمانی که می بایست کور شوند
تا دنیایی را که آنها دیده اند
نبینند
سخت است
در دنیایی زیستن
که آنها نیز در آن هستند
و انگار نه انگار
سرد شده ام
سرد تر از دمای نگاه های شان
سرد تر از تمام کلامات بی احساس شان
که در پس ورودی تاریک
بر زبان جاری می کنند
سرد می شوم
آنقدر که تا انجماد افکارم فاصله ی زیادی نیست
من نیز چون آنها شده ام
سرد و بی روح

م.فردا
۱۳۹۰/۰۹/۰۹

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: