صفحه

صفحه ای نا آشنا
با تمام اطرافیان
سیاه شده در غبار و دود شهر
چروک از گرمای آفتاب قرن
رو به انزوال می رود در این میان
دستان کوتاه و قلب شکسته اش
جای می دهد در شیشه ای برای تو
گاه تنها تپش های آخرش

م.فردا
۱۳۹۰/۰۵/۱۹

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: