بی اهمیت

دگر چه اهمیت دارد
صبح با اندیشه ی چه کسی بر خیزم

و شب، در خواب
گرد خانه ی که هزاران بار پرسه زنم

باز هدیه ی سرد نگاه و دستانت
هزاران بار در تمام بدنم رخنه کرده است

باز نبودنت، در تمام لحظات نیاز
تمام وجودم را در بر گرفته است

شور و هیجانت برای رفتن و سکوتی بی پایان
بس خیره کننده است

شکنجه می دهد مرا
تک تصویر خیالی ام

از نگاه شاد آخرت
نگاهی پر از غرور

که در تاریکی آخرین پلکان خانه ات
به تاریخ پیوسته است

م.فردا
۱۳۹۰/۰۵/۲۲

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: