از طرف پدر بزرگ، با عشق

یک شب سرد دیگه
اما متفاوت با تمام شب های زندگیش
پیاده بر می گرده خونه
یک خونه خالی
هیچ کس منتظرش نیست
همه رفتن
همین ۳ ماه پیش بود
که همه رفتن
حتی بدون یک نامه
بدون هیچ اثری
بارون میاد
خیلی تند نیست
ولی باد سردی همراهیش می کنه
خوب …
لباس به درد بخوری هم که تنش نیست
می شه از لرزش تمام تنش و درد انتهای استخون های بدنش فهمید
صبح تصادف کرده
بیمه …
چند ماه پیش تموم شده بود
چند ماه …؟
شاید ۴ ماه
ولی چاره ای نبود
ماشین توقیف شده
خودش هم چند ساعتی بازداشت
سر کار هم با ریسش دعواش شده
مردک عوضی …
و اخراج
فردا از بانک قراره که بیان
برای بردن وسائل خونه و …
کمی تا خونه مونده
و آب که کل هیکلش رو خیس می کنه
“کمی آروم تر”
ولی بی فایده اس
تاکسی رفته و صداش به جایی نمی رسه
میره توی گاراژ
لا به لای جعبه ها
یک جعبه چوبی کنده کاری شده
بر می داره و میاد زیر بارون
روی پله های جلوی خونه می شینه
یادش بخیر
انگار همین دیروز بود
نه …
دیروز که تازه تلفن قطع شده بود
چه اهمیتی داره
همین چند وقت پیش بود
“از طرف پدر بزرگ با عشق”
مدتی توی جعبه رو نگاه می کنه
آب پر می شه توی جعبه
بعد از چند مدتی
نگاهی به اطرافش می کنه
کسی نیست
هیچ کس
هیچ چیزی هم نیست
تمام از دست دادنی ها رو از دست داده
فقط همین مونده
هدیه تولد ۳ سالگیش
یک فشنگ خیس
و یک تفنگ قدیمی
“از طرف پدر بزرگ، با عشق”
چند ثانیه بعد
حرکت انگشت و صدای عمل نکردن تفنگ
آخرین فشنگ هم کار نکرد

م.فردا
۱۳۹۰/۰۵/۱۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: