کلبه

تنها نظاره می کردم
ولیکن حال
دگر نمی دانم در کجای این زمین ایستاده ام
هر کجا هستم
دگر در کنار تو نیستم

..
.
از سرمای نگاهت که رو به روی من است
فریاد دور شدنت را می شنوم
ممکن است تلاشی بی حاصل بخوانندش
ولی
برای آنچه برایم با ارزش بود تلاش کرده ام

زمان رها کردن رسیده است
یاد آوری زمانی که تو مرا رها کردی
من نیز می روم
دعا هایم را برایت می گذارم
و امید را

و خود بر زمین
سوی کلبه ای متروک می روم
تا در آن شروع به نوشتن داستانی کنم
داستانی که در آن
تو نیز در آن کلبه ای

م.فردا
۱۳۹۰/۰۴/۲۷

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: