پیمانی نا نوشته

گاه مرا در کج اتاق
با دور کردن نگاهت فلک کرده ای
گاه مرا در انتهای شب
بی هیچ بوسه ای تنها به خانه فرستاده ای
و حال من در این زندان مانده ام
و دگر دلیلی برای خارج شدن از آن ندارم
نه تو هستی که دنبالت بیایم
و نه من
هر دو یمان در سرمای شب ماه گرفته
هزاران جان داده ایم
تا که دوریمان ساده تر شود
پیمانی نا نوشته از جنس اشک
که گاه زمان را به لرزه می اندازد
و گاه راه نفس می بندد
و حال
نه تو هستی و نه من

م.فردا
۱۳۹۰/۰۴/۲۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: