خستگی

خسته ام، از این همه دویدن و نرسیدن
خسته ام، از این همه در گوشه ای تنها نظاره گر رفتن ها بودن
خسته ام، از این همه اتفاق عجیب که بی ربط در تمام زندگی بدن من را زخم می کنند
و خسته ام، از خودم که همیشه باید منتظر بازگشت سایرین باشم
انتظار ها کی به پایان می رسد؟
روزی هم زمان رفتن من می رسد
و شما تنها نظاره می کنید
آن روز
هزاران حرف ناگفته ام را با خود می برم
تا هیچ گاه ندانید که چه ها بر من گذشته است
در زندگی ام که در تعامل با شما بوده است

م.فردا
۱۳۹۰/۰۴/۲۳

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: