ای کاش

ای کاش …
و بعد سکوتی ممتد
تا به آنجا که تمام خاطراتم مرور می شود
از بوسه هایت
از رفتنت
از ناپدید شدنت
بازگشتت
و حال
همه تنها در یک لحظه می آیند
و می روند
تنها در همان یک لحظه
….
دگر نه نفسی دارم که با تو از ای کاش ها بگویم
و تو گوشی برای شنیدن حرف های من
دیوارت پر از نوشته ها و درد دل ها و نان های قرضی این و آن
آه که ای کاش …

شاید نباید بگویم
ولی گاه باید انسان خود باشد
اعتراض تو به من
خسته ام
از تمام نادیده گرفتن هایت
خسته ام
از شنیدن داستان های دیگران
خسته ام
از خودم
و تمام چیز هایی که به من ایستادن بی جا را آموخته اند

چه کسی گفته
من می دانم چه چیز برای من خوب است
و چه چیز برای تو
در این جهان شلوغ
کدامین خط انسان ها را به هم دوخته است
که حال من سعی دارم
خط دومش باشم

چیزی در آن سو تر ها نیست
نه شادی و نه من
تنها غم
تنها یک کپه تنهایی و درد
که همه هزاران سال است به دوش می کشیم
یکی مریض دارد
دیگری کسی را از دست می دهد (خدا بیامورزد)
یکی بیکار می شود
و ما فقط غرغر های روزانه آنچه می خواهیم باشیم و نیستیم را به دوش می کشیم
بی آنکه حتی نگاهی کنیم
که دیگران
چقدر در عطش شنیدن صدای خنده ی ما هستند
بی آنکه فکر کنیم
بیداری آنها برای آرام خوابیدن ماست
بی آنکه …
بگذریم
حرف های تلخ را همه داریم
ولی کسی از خوشی ها چیزی نمی گوید
از تولد ها
از عشق ها
بوسه ها و از عشق بازی های در کوچه بن بست مدرسه
..
همه فراموش کرده ایم
شاخه گل ها را
که برای زیبا شدن
دست ما را زخم می کنند
.
بیاید بروییم
بر تمام دیوار هایی که جای گریه هایمان بر آن است
و بخندیم
بر تمام سختی ها
شاید کسی با ما هم سفر شد
تنها ای کاش …

م.فردا
۱۳۹۰/۰۴/۲۸

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: