وسوسه گر

وسوسه ای بود
جاری در باد
در نگاه هایی پر شوق
به ارتباطی نو
در جریان صحبت ها
هزاران اشاره به او
و هزاران انکار از خود
راحت می گذرد
از آنچه بوده است
آیا چیزی بوده است؟
یک احساس، یک شوق، یک پرواز؟
هر چه بوده است
در گذشته است
در پهنای افق
در غروب ماه
در سایه زمین
شاید آخرین نگاه
نگاه رفتن است
ولیکن هنوز
تصویر اولین نگاه او
در بر من نشسته است
رو به آسمان
دعا خوانده ام
شکوه از زمین
نزد باد برده ام
شاید به دور دست ها
به افق
به آنجا که ماه
در سایه زمین نرفته است
بتوان شکوه برد
بتوان گریه کرد
در خلوت خدا
جای ما کجاست؟
آخرین نگاه،
گاه نگاه ماست
بر درید پرده ای حجب را کین چنین
در بند کرده است
احساس آدمی
رو به زوال می روی
بی احساس و بی دلیل
روز من به شب نرفت
زار به حال آدمی

م.فردا
۱۳۹۰/۰۳/۲۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: