مپرسید

چه می خوانید مرا؟
مجنون که دارو ندارد
دیوانه که زنجیر ندارد
سبک که بند ندارد
عاشق، که عشق ندارد
و نمی دانند مرا
هر چه می خوانید
بخوانید
صدایتان خوش است
بار ها بر لب بام و تراس خانه یتان
قصد آشیانه زندن کرده ام ولی
ولی

…..

ولی ندارد، نشد
در گرگومیش بود که دانستم
آشیانه زندن به امید شنیدن صدا و دیدن رختان
تنها موجب آزارتان می شود و بس
پس بار بستم و به گوشه ای زیر پلی قلتیدم
گاه از آنجا می گذرید
می دانم، می بینم و به اوج می روم
مپرسید چرا

….

ولی من غروری نداشته ام، که برایتان از دست بدهم
در این شوق دیدار و شنیدار و هم آوایی
غرور بی معناست
همه عالم گرد شما و من همه عالم

مپرسید
می گویم
خود می گویم
که قصد تقسیم صدایتان را با هیچ کس نداشته ام
و هنوز نیز
از دیدار دگران
خواندن گفته هایشان
برآشفته می شوم
آری
می دانم
بیماریم جدیست

..

آخرین بار تجویز
اطلاح نگرش به جهان هستی بود
گاه برخی بیماری ها
قابل علاج نیستند
همچون دوری ما
زمان می خواهد که پزشکان کم دارند

.

بگذریم
گفتن درد بی درمان، درمان نیست
مپرسید
که خود می گویم
آنچه گفتنی بود را گفتم
گاه بیان یک عشق تنها با کلام است و گاه در جسم جاری
گاه شنیدن آسان تر و گاه دیدن جریان
گاه گلی می دهد
گاه بوسه می زند
و گاه جان می دهد
تا نگرشمان کدامین را پذیرا باشد

مپرسید
که چیزی دگر برای بیان نمانده است
راستی،
شب را تا صبح زیر پلی بودن نیز دنیایی دارد
صدای بوق تاکسی هایی که گاه پل را بیدار می کند
بوی نم بارانی که هیچ کس فردا اثرش را نخواهد دید
گذر کودکان خیابانی با هم
دستفروشی که پول هایش را مرتب می کند
و من که در گذر زمان
می روم تا بخشی از این پل شوم

م.فردا
۱۳۹۰/۰۳/۱۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: