قراری نا نوشته

رو به غروب می رود زندگیش
ولیکن با لج بازی
باز کنار پنجره شکسته
با وجود سرما در تنش
منتظر عبور کسی ست
که سال ها پیش
از آنجا گذشته بود
هر روز
همان ساعت
همان جا
قراری نانوشته
که تنها یک نفر می داند
و اوست که هر روز
همان ساعت
همان جا
منتظر عبور او می ماند

م.فردا
۱۳۹۰/۰۳/۱۶

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: