همه چیز به همه چیز می آید

روز ذهنم مشغول بود
اخلاقم بد، بد تر از سگ
با آنانیکه همه پشتیبانم بودند (خانواده ام)
بد کردم
به دلیل اندیشه های چند روز گذشته ام
حال نه خود هستم و نه کسی
حال دیوانه ای سر گشته ام
از خانه دور
از خودم دور تر
و از این دنیا جدا
در بعدی پر از ابهام
کفش به پای می کنم
ماشین زیر پایم
یک ساعت دور تهران می گردم
بی دلیل
بی مقصد
و بی فکر
گوشه ای ایستاده
می نویسم
خولیو گوش می کنم
بی احساس
فقط گرم است
با اینکه ۹:۵۰ شب
در کنار پارکی ایستادم
گرم است
مثل کله من
که در حال جوش آوردن
ماشین هم جوش آورده
زندگی خنده داری شده
همه چیز به همه چیز میاد
فکر کنم
حالا درست شده
او رفته، دیگری خیانت کرده، من گیج، ماشین خراب و هوا گرم
همه چیز به همه چیز می آید

م.فردا
۱۳۹۰/۰۲/۳۰

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: